تبليغاتX
بیا که قلبم محتاج توست
بیا که قلبم محتاج توست
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است ...
عشق چیه ؟

عشق ...

عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، عقد دائمي ما با غربت است.

عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.

عشق ، آمپول ب كمپلكس معرفت است.

عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.

عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.

عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.

عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.

عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.

عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.

عشق، عزرائيل زيبايي است كه با  رسيدن، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند.

عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.

عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.

عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.

عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده .

عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.

عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.

عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.

عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.

عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.

عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است.

 گرفتي عشق چيه؟؟؟؟؟

بزار با یه حکایت برات بگم :

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .

 آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند
زن جوان : يواش برو من مي ترسم

مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره

زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواش تر بروني
مرد جوان : م
نو محكم بگير
زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري
مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت

 مرا برداري و روي سر خودت بگذاري ، آخه

 نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد

 موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد .

 در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت

 رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود .

 پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با

 ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و

 خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را

 از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...

امیدوارم هر جا هستی سلامت باشی گلم

|+| نوشته شده توسط ۩۞۩ شاعر مرده = Sae3d-d3vil ۩۞۩ در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 20:32 |

گاهی آرزو دارم ....

کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم!

 کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم: آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!

 کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي تا که امروز با خود نگويم: من که مي دونم چقدر دوستش دارم!

|+| نوشته شده توسط ۩۞۩ شاعر مرده = Sae3d-d3vil ۩۞۩ در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 20:16 |

دستانت را در دستان من بگزار تا ...

 

دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم

دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم

دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم

دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم

دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به

دوش کشم

دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم

دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!

اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...

به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم

ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه

که

در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار

هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم

نا گهان چه قدر زود دیر می شود...

پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...

|+| نوشته شده توسط ۩۞۩ شاعر مرده = Sae3d-d3vil ۩۞۩ در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 20:12 |

مجيد

 

بگذار اعتراف كنم كه تنها در پناه چشمان توست كه هر لحظه  به زندگي اميد وار ميشوم.

پس تو را به لطافت لاله ها و مظلوميت شقايق ها سوگند مي دهم كه مرهم نگاهت را از دل زخمي من دريغ مدار.

دلم ميخواست اشك بودم واز گوشه چشمانت مستقيما پايين ميامدم و به مژگانت مي نشستم و سپس روي گونه هايت جاري مي شدم و به روي لبهايت ميمردم.

|+| نوشته شده توسط ۩۞۩ شاعر مرده = Sae3d-d3vil ۩۞۩ در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 20:7 |

TinyPic image

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست

تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه!

تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!

تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!

تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من

من زنده هستم!

 تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست   

             تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست  

تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم

             تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

تنهايی را دوست دارم زيرا  در کلبه تنهايی هايم در انتظار  

             خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.

  

|+| نوشته شده توسط ۩۞۩ شاعر مرده = Sae3d-d3vil ۩۞۩ در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 20:2 |